شب تو سکوت ستارها رو مي شمردم تا بياي
نيومدي
غصه و رنج مي کشيدم رويام روزاي خوش بود که بياي
نيومدي
گريه کردم غم تو دلم بود آ رزوم جشن و سرور بود تو بياي
نيومدي
گفتم مي کشم خودمُ شايد بهت بر بخوره زودي بياي
نيومدي
رفتم پاي چوبه ي دار گفتم اي روزگار بگو بياد
نيومدي
حلقه ي دار رو گردنم گفتم مياي ببيني جون دادنم
نيومدي
جون دادم و رفتم ديار عاشقون
ديدم ميون عاشقون
داری میگی
چرا اينقدر دير اُمدي
(یه دیونه ی عاشق)


