بر لب رود نشستم
از رود پرسیدم به کجا میروی
نیشخندی زد و با پریدن از روی سنگها گفت :
بر لب ساحل نشستم
از نسیم پرسیدم به کجا میروی
دست نوازش گرش بر سرم کشید و جوابم داد :
دریا
به کوه رفتم
از سنگ پرسیدم چرا ساکت و غمگینی
جوابی نشنیدم ، فهمیدم پای رفتن ندارد، به کجا ؟
دریا
قطره اشکی از چشانم جاری شد
گفتم تو کجا ؟
روی گونه هایم لغزید و گفت :
با وجود انسانهای این زمان ، خشکی جای ماندن نیست !!!
دریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
(حامد مفرد)


